نمایندگی
اينجا آذربايجان است آتش زير خاكستر.اينجا همان جاييست كه نامش بهترين معيار جهت شناختن خادم از خائن و دوست از دوشمن مي باشد.اينجا همان سرزمينيست كه در طول تاريخ نشان داده كه چگونه كساني را كه به ملتش تكيه كرده آبرو داده و چگونه افراد خائن را بي آبرو نموده است.
و اما باز مجلس و وكالت ملت
سخنم با كسانيست كه نامزد ورود به مجلس هستند اينرا بدانند كه اگر مي خواهند چه امروز و چه فردا چه در اين دولت و چه در ديگر دولتها چه در اين حكومت و چه در ديگر حكومتها در بين مردم جايگاهي داشته و گرفتار غضب اين ملت نشوند پس در همه حال به آذربايجان و مردمانش تكيه كرده و در دفاع از ارزشها و هويت اين سرزمين تلاش نمايند.همانگونه كه تا آذربايجان هست نام نماينده مردميش اعلمي را فراموش نخواهد كرد
نوشته شده توسط وحـــیــد در 87/02/01
ساعت 1:34 موضوع |
لینک ثابت
بابکم من آذربایجان اوغلویــــــام
(اوياق)

گئـچيب جـاندان اؤز ائليـه جـان وئره ن
بابكم من آذربـايجــان اوغلويـام
آنـا يوردا اوره كدن عئشق بسلــه يه ن
بـابكم من آذربـايجــان اوغلويـام
ايللــر بـويـو ، جـللاد بـوينـو بـورمـوشام
سينـه گـريب دوشمـه نيمـي يورموشام
ائللريميــن خـيــدمتينــده دورمـوشــام
بـابكم من آذربـايجــان اوغلويـام
بـاغلي قوللا معتصــم'دن قــورخمــاديم
اؤلوم گلدي من سؤزومدن چـيخماديم
آل قانيمي مه ير اوزه يـاخماديم
بـابكم من آذربـايجــان اوغلويـام
تـاريخيمــي آل قــانيمــلا يــازميشــام
قودوزلارا دريــن قـبير قــازميشـام
كيم دئييري من يولومو آزميشام
بابكم من آذربـايجــان اوغلويـام
هوندور داغـام سئللــر منــي ييخـمادي
دوشمنيم ده اوزومه خــور بـاخمادي
آخدي قانيم گؤز ياشلاريم آخمادي
بـابكم من آذربـايجــان اوغلويـام
سينمــده بير يـانـار اود وار سـؤنـولمـه ز
شرف يولو گئده ن يـولچو دؤنولمه ز
محببتيم ائللــريمــــــــدن اوزولمـــــه ز
بـاشـي اوجـــا آذربـايجـــان اوغلويـام
قودرتيمي اؤز ائليمدن آلميشــام
چـراغ اولـوب قــارانليقــدا يــانميشــام
ظفـر مـــارشــي وطنيمــده چالميشـام
بـابكم من آذربـايجـــان اوغلويـام
ايـران بــدن آذربـايجــان جــانيمديـــر
تـوركو ديلــي دامــارلاردا قــانيمديــر
بورا منه وطنيمــديــر شانيمــديـــر
بـابكم من آذربـايجــان اوغلويـام

نوشته شده توسط وحـــیــد در 87/01/30
ساعت 21:0 موضوع |
لینک ثابت
استاد هوشنگ جعفری دن بیر نچه گوزل شعر

استاد هوشنگ جعفری دن بیر گوزل شعر
بير ائلي بوراندا قاردا چکه جم
بيرائلي باهاردا واردا چکه جم
بير شکيل چکه جم گوزگيله سينه
آرزيلار دوزوله سيل سيله سينه
بير باهار سالاجام قيش چيله سينه
بير لالا خونچاسين قاردا چکه جم
بير داغي چکه جم دومان ايچينده
بير ياخشي بيتره م يامان ايچينده
بير حققي دوغرولدام گومان ايچينده
شاختادا بير آغاج باردا چکه جم
بير سئلي چکه جم سارا قوينوندا
بير ائلي يارديم سيز يارا قوينوندا
بير ديلي ديلچک سيز داردا چکه جم
تيکيلي بير آغيز چکه جم بوما
بیر درین باخیش کی فیکیره جوما
یوللایام شکیلین تهرانا قوما
بیر ائلین یوخلوقون واردا چکه جم
بیر ایشیق چکه جم اوزاقدان آتیب
بیر دنیز چکه جم دنیزه باتیب
بیر ائلی چکه جم مین ایلدی یاتیب
وارلیغین بیلمیره م هاردا چکه جم
نیله ییم دیل سیز بیر باش چکه نمیرم
ائلیمین گوزونده یاش چکه نمیرم
بو ائلین ماهنی سین تاردا چکه جم
ائلیمی باهاردا واردا چکه جم.

نوشته شده توسط وحـــیــد در 87/01/27
ساعت 15:34 موضوع |
لینک ثابت
یاشاسین آنادیلیم یاشاسین آذربایجان




ئدیم ـ دئدی
دئدیم:ای غنچه دهن، کونلومو قان ائله میسن،
دئدی :بیجا یئره عشقیمده فغان ائیله میسنِ
دئدیم:انصاف ائله ، اینجیتمه منی ، عاشقینم ،
دئدی: گئت ، سیرّیمی دنیایا عیان ائیلمه میسن
دئدیم: آغلاتما منی سرو بویون شؤقنده،
دئدی: گوز یاشی بیهوده روان ائیلمه میسن:
دئدیم: آخیر، گوزلیم، باخ وبهاریم سن سن،
دئدی: سن عؤمرونو حسرتله خزان ائیله میسن.
دئدیم: آز چکمه میشم گوزلرینین حسرتینی،
دئدی: اؤز کؤنلونو یئرسیز نیگران ائیله میسن.
دئدیم: عشقینده اسیرم، منه بس خئییری نه دیر؟
دئدی: اولده بو سودادا زیان ائیلمه میسن.
دئدیم: عشق آتشی نئیلر منه، قورغان دئیلم
دئدی: بیچاره، یانارسان، نه گمان ائیله میسن؟
دئدیم:ای گول، من ازلدن ده گوزل عاشیقییم،
دئدی: سن رحونوعشق ایله جاوام ائیله میسن.
دئدیم:هر گون سحر کویوندا دولانماقدیر ایشیم،
دئدی: واحد،نه گوزل یئرده مکان ائیله میسن.


نوشته شده توسط وحـــیــد در 87/01/19
ساعت 15:13 موضوع |
لینک ثابت
آزاد تبریز- وطن اوغلو: امروز همزمان با 16 مین سالگرد قتل عام ملت آذربایجان در شهر خوجالی به دست داشناکهای ارمنی، به بهانه مسابقه فوتبال میان دو تیم تراکتور سازی تبریز و سرخپوشان دلاور فراز از تهران، هزاران تن از جوانان تبریزی ضمن ترک استادیوم تبریز فریاد کشیدند: یاشاسین آذربایجان، محو اولسون ائرمنیستان.
براساس خبر این شاهد عینی، دامنه تظاهرات تا خیابانهای اصلی شهر ادامه یافت و منجر به واکنش نیروهای ضد شورش گردید. گفته می شود در پی هجوم وحشیانه یگان ضد شورش، دهها تن از جوانان تبریزی بخصوص در حوالی میدان ساعت پایتخت آذربایجان مجروج و بازداشت شده اند. شاهدان عینی از استقرار نیروهای مسلح در خیابانهای مرکزی تبریز خبر می دهند.
دستکم از دستگیری 20 تن از تظاهرات کنندگان خبر میرسد. متاسفانه سر و صورت جمعی از جوانان به دلیل ضربات باتوم شکافته شده است. گفته میشود برغم حملات سنگین عوامل رژیم، تظاهرات کنندگان برای مدتها اقدام به سردادن شعارهای ضدآپارتاید و هویت طلبانه کرده اند.
همچنین خبر میرسددر استادیوم نیز پرچمهای سه رنگ آذربایجان درمیان جوانان توزیع شده است.
نوشته شده توسط وحـــیــد در 87/01/12
ساعت 15:11 موضوع |
لینک ثابت
سردار ملیمیزین مختصر زندگینامه سی
ستار خان از سرداران جنبش مشروطه خواهی ایران، و ملقب به سردار ملی است. در مقاومت تبریز وی جانفشانیهای بسیاری کرد.
مقدمه
ستار قرهداغی سومین پسر حاج حسن قره داغی در سال ۱۲۸۵ق (۱۸۶۸ میلادی) به دنیا آمد. او از اهالی قرهداغ آذربایجان بود که در مقابل قشون عظیم محمد علی شاه پس از به توپ بستن مجلس شورای ملی و تعطیلی آن که برای طرد و دستگیر کردن مشروطه خواهان تبریز به آذربایجان گسیل شده بود ایستادگی کرد و بنای مقاومت گذارد. وی مردم را بر ضد اردوی دولتی فرا خواند و خود رهبری آن را بر عهده گرفت و به همراه سایر مجاهدین و باقرخان سالار ملی مدت یک سال در برابر قوای دولتی ایستادگی کرد و نگذاشت شهر تبریز به دست طرفداران محمد علی شاه بیفتد. اختلاف او با شاهان قاجار و اعتراض به ظلم و ستم آنان، به زمان کودکی اش بر میگشت. او و دو برادر بزرگترش اسماعیل و غفار از کودکی علاقه وافری به تیراندازی و اسب سواری داشتند، اما اسماعیل فرزند ارشد خانواده در این امر پیشی گرفته بود و شب و روزش به اسب تازی، تیراندازی و نشست و برخاست با خوانین و بزرگان سپری میشد، سرانجام او در پی اعتراض به حاکم وقت دستگیر و محکوم به اعدام شد. این امر کینهای در دل ستار ایجاد کرد و نسبت به ظلم درباریان و حکام قاجاری خشمگین شد.
جوانی
ستار در جوانی به جرگه لوطیان (جوانمردان، یا اهل فتوت) محله امیرخیز تبریز درآمد و در همین باب در حالی که به دفاع از حقوق طبقات زحمتکش بر میخاست با مأمورین محمدعلی شاه درافتاد و به ناچار از شهر گریخت و مدتی به راهزنی مشغول شد، اما از ثروتمندان میگرفت و به فقرا میداد. سپس با میانجیگری پارهای از بزرگان به شهر آمد و چون در جوانی به درستی و امانتداری در تبریز شهرت داشت به همین دلیل مالکان حفاظت از املاک خود را به او میسپردند. او هیچ گاه درس نخواند و سواد خواندن و نوشتن نداشت، اما هوش آمیخته به شجاعتش و مهارت در فنون جنگی و اعتقادات مذهبی و وطن دوستی اش، او را در صف فرهیختگان عصر قرار میداد.
مقاومت

او در مدت یازده ماه از ۲۰ جمادی الاول ۱۳۲۶ق تا هشتم ربیع الثانی ۱۳۲۷ق رهبری ِ مجاهدین تبریز و ارامنه و قفقازیها را بر عهده داشت و مقاومت شدید و طاقت فرسای اهالی تبریز در مقابل سی و پنج الی چهل هزار نفر قشون دولتی، با راهنمایی و رهبریت او انجام گرفت، به طوری که شهرت او به خارج از مرزهای کشور رسید و در غالب جراید اروپایی و امریکایی هر روز نام او با خط درشت ذکر میشد و درباره مقاومتهای سرسختانه وی مطالبی انتشار مییافت.
در اواخر کارِ محاصره تبریز قوای روسیه با موافقت دولت انگلیس به سوی تبریز آمد و راه جلفا را باز کرد. قوای دولتی با دیدن قوای روس به تهران بازگشت و محاصره تبریز پایان گرفت، اما ستارخان حاضر به اطاعت از دولت روس نشد و در اواخر جمادی الثانی ۱۳۲۷ق (اواخر ماه مه ۱۹۰۹م) به ناچار با همراهانش به قنسول خانه عثمانی در تبریز پناهنده شد. در منابع ذکر شدهاست که ستارخان به کنسول روس (پاختیانوف) که میخواست بیرقی از کنسول خانه خود به سر در خانه ستارخان زند و او را در زینهار دولت روس قرار دهد گفت: «ژنرال کنسول، من میخواهم که هفت دولت به زیر بیرق دولت ایران بیایند. من زیر بیرق بیگانه نمیروم.»
پس از عقب نشینی قوای روس مردم شهر به رهبری ستارخان در برابر حاکم مستبد تبریز رحیم خان قد علم کردند و او را از شهر بیرون راندند، اما اندکی بعد ستارخان در زیر فشار دولت روس، دعوت تلگرافی ِ آخوند ملامحمدکاظم خراسانی و جمعی از ملیون را پذیرفت و با لقب سردار ملی به سوی تهران حرکت کرد. در این سفر باقرخان سالار ملی نیز همراه او بود.
هدف دولت مشروطه از این اقدام که به بهانه تجلیل از ستارخان و باقرخان صورت گرفته بود در واقع کنترل آذربایجان و خلع سلاح مجاهدین تبریز بود. روز شنبه ۷ ربیع الاول سال ۱۳۲۸ق در شب عید نوروز، جمعیت زیادی از مردم و رجال شهر از جمله یپرم خان ارمنی برای وداع با ستارخان و باقرخان جمع شدند و آنان درمیان هلهله جمعیت از منزل خود بیرون آمدند و به سوی تهران حرکت کردند. در بین راه نیز در شهرهای میانه، زنجان، قزوین و کرج استقبال باشکوهی از این دو مجاهد راستین آزادی به عمل آمد و هنگام ورود به تهران نیمی از شهر برای استقبال به مهرآباد شتافتند و در طول مسیر چادرهای پذیرایی آراسته با انواع تزیینات، و طاق نصرتهای زیبا و قالیهای گران قیمت و چلچراغهای رنگارنگ گستردند. در سرتاسر خیابانهای ورودی شهر، تابلوهای زنده باد ستارخان و زنده باد باقرخان مشاهده میشد. تهران آن روز سرتاسر جشن و سرور بود. ستارخان پس از صرف ناهار مفصلی که در چادر آذربایجانیهای مقیم تهران تدارک دیده شده بود به سوی محلی که برای اقامتش در منزل صاحب اختیار (محلی در خیابان سعدی کنونی) در نظر گرفته بودند رفت. او مدت یک ماه مهمان دولت بود، اما به دلیل وجود سربازان و کمی جا دولت، محل باغ اتابک (محل فعلی سفارت روسیه) را به اسکان ستارخان و یارانش و محل عشرت آباد را به باقرخان و یارانش اختصاص داد. پس از چند روزی که نیروهای هر دو طرف در محلهای تعیین شده اسکان یافتند مجلس طرحی را تصویب نمود که به موجب آن تمامی مجاهدین و مبارزین غیرنظامی از جمله افراد ستارخان و خود او میبایست سلاحهای خود را تحویل دهند. این تصمیم به دلیل بروز حوادث ناگوار و ترور مرحوم سید عبدالله بهبهانی و میرزاعلی محمدخان تربیت از سران مشروطه گرفته شده بود.، اما یاران ستارخان از پذیرفتن این امر خودداری کردند. به تدریج مجاهدین دیگری که با این طرح مخالف بودند به ستارخان و یارانش پیوستند و این امر موجب هراس دولت مرکزی شد. سردار اسعد به ستارخان پیغام داد که «به سوگندی که در مجلس خوردید وفادار باشید و از عواقب وخیم عدم خلع سلاح عمومی بپرهیزید.»، اما باز یاران ستارخان راضی به تحویل سلاح نشدند.

سالار ملیمیزین مختصر زندگینامه سی
باقر خان، مشهور به سالار ملّی، یکی از مبارزان تبریزی جنبش مشروطیت ایران بود.
او قبل از مشروطیت بنّا بود. پس از مشروطیت مجاهد شد. ریاست مجاهدین محله خیابان (خیابان یکی از محلات قدیمی تبریز است مشتمل بر بخشهای واقع در جنوب رودخانه آجی در شرق شهر که تا جنوب شرقی نیز میرسید)، تبریز به دست او افتاد. پس از به توپ بستن مجلس، به دستور انجمن ایالتی مانند ستارخان دست به اسلحه برد و با قشون دولتی که تبریز را در محاصره داشت جنگ کرد. امّا پس از اوّلین شکست که از قشون دولتی خورد، سست شده در صدد تسلیم برآمد. تا کار ستّارخان که در امیرخیز، محله دیگر تبریز، با دولتیان جنگ میکرد قوت گرفت، وی نیز سستی را از خود دور ساخته بار دیگر به جنگ با قشون دولتی پرداخت. در اثر همکاری او با ستّارخان کار مشروطهطلبان پیشرفت کرد و تبریز از فشار محاصره راحت شد. انجمن ایالتی تبریز باقرخان را به لقب سالار ملی ملقب ساخت، و از او تقدیر کرد و آوازه اشتهارش در سراسر ایران پیچید.
چنانکه در تواریخ مشروطیت نوشتهاند، در اثر مجاهدت ستّارخان و باقرخان مشروطیّت نجات یافت. اما خود تبریز دیری نگذشت که به دست قشون روس افتاد. سالار ملی و سردار ملی در تبریز نماندند و به تهران حرکت کردند. یک استقبال شاهانه از این دو مجاهد شجاع از طرف دولت مشروطه به عمل آمد.
باقرخان در تهران منزوی میزیست تا قضیه مهاجرت پیش آمد. او دیگر در تهران درنگ نکرد و دنبال مهاجرین رفت. شبی در نزدیکی قصر شیرین عدهای از اکراد بر سر او و رفقایش ریختند و سرشان را بریدند. (مرگ باقرخان به همراه هجده نفر از یاران و همراهانش در محرم ۱۳۳۵ قمری / آبان ۱۲۹۵ خورشیدی به دست یکی از اشرار معروف اکراد قصرشیرین به نام محمد امین طالبانی به قصد تصاحب اسب و وسائل مهمانان خود، صورت گرفت.)
باقرخان بر خلاف ستّارخان که شیخی بود، از متشرعه بود. از علمای مخالف مشروطیت که متشرعه بودند جانبداری میکرد و به آنها احترام میگذاشت. با ستارخان رقابت داشت و میگفت: مرد آن نیست که در امیرخیز جنگ کند. مرد منم که در ساریداغ با قشون دولتی جنگ کردهام. (علی رغم این سخن این دو بزرگوار دو بازوی قوی و شکست ناپذیر انقلاب مشروطیت بودند)
در هر حال سالار ملّی مردی جسور و ساده بود. حق بزرگی به گردن مشروطیت ایران دارد. او و ستارخان برای مشروطیت با قوای دولتی به جنگ برخواستند و موفق شدند. این دو نفر از توده برخاسته بودند، در سخت ترین ایام با اتکاء به توده تبریز با شاه مستبد مبارزه کرده بودند؛ یک حرکت و نهضت ملی را رهبری کرده بودند، مسلمان بودند و به مشروطیت ایمان داشتند. این بود که به آسانی قهرمان ملت شناخته شدند.
دمکراتهای آذربایجان که نهضت خود را در دنباله نهضت مشروطیت و مکمل آن و خود را وارث سنن مجاهدین آن دوره میدانستند، مجسمه باقر خان را در میدان شهرداری تبریز تصب کردند. در ۲۴ آذر ماه ۱۳۲۵ پس از سقوط پیشهوری مردم تحت تأثیر احساسات آن مجسمه را که اثر دمکراتها بود برانداختند. از این عمل معلوم میشود که نهضت پیشه وری چقدر به ضرر مشروطیت و آزادی و این قبیل معانی بودهاست.
داماد باقر خان سرتیپ هاشمی است که فرمانده قوای دولتی مأمور آذربایجان بود که در طی جنگی مختصر قوای دمکراتها را در قافلانکوه مغلوب کرد و در میدان جنگ به درجه سرتیپی نایل آمد.

مرگ
بعدازظهر اول شعبان ۱۳۲۸ق قوای دولتی، که جمعا سه هزار نفر میشدند به فرماندهی یپرم خان، یار قدیمی ستارخان در تبریز و رئیس نظمیه وقت باغ اتابک را محاصره کردند و پس از چندبار پیغام، هجوم نظامیان به باغ صورت گرفت و جنگ بین قوای دولتی و مجاهدین آغاز گشت. در این جنگ قوای دولتی از چند عراده توپ و پانصد مسلسل شصت تیر استفاده کردند و به فاصله ۴ ساعت ۳۰۰ نفر از افراد حاضر در باغ کشته شدند. ستارخان راه پشت بام را در پیش گرفت، اما در مسیر پلهها در یکی از راهروهای عمارت تیری به پایش اصابت کرد و مجروح شد و قادر به حرکت نبود. اندکی بعد قوای دولتی او را دستگیر کردند و به منزل صحصام السلطنه بردند و خود و اتباعش ناچار به خلع سلاح شدند (۳۰ رجب ۱۳۲۸ق).
بعد از این وقایع، ستارخان خانه نشین شد و پزشکان حاذق برای مداوای پای او تمام تلاش خود را کردند، اما معالجات به جایی نرسید و در تاریخ ۲۸ ذی الحجه ۱۳۳۲هـ. ق (۲۵ آبان ۱۲۹۳ش/ ۱۶ نوامبر ۱۹۱۴م) در تهران دار فانی را وداع گفت و در باغ طوطی در جوار بقعه حضرت عبدالعظیم حسنی در شهرری درحالی که هزاران هزار ایرانی با چشمانی گریان جنازه او را تشییع میکردند به خاک سپرده شد. او هنگام فوت حدود ۵۳ سال داشت.

satar xan hamasha satar xan dir har nada olsa. akizin yighilar yighsinar. shakilarin pozolar pozsinar. satar xan oraklarin sataridir na dovarlarin. shovinizma haylayin yashasin satar xan yashasin TURK
نوشته شده توسط وحـــیــد در 87/01/08
ساعت 23:9 موضوع |
لینک ثابت
حکیم لر شعری
Heyatim, ureyim, ruhum, heyanim
Menim noqul payim, naqil payimsan.
Sipsirin demirem tendir coreyim
Sen menim etirli, gullu aqimsan
Biz ki, eyni gunde,eyni aydaniq
Omrume ureyun isiq salibdi.
Menim gzlerimin ciraqi olan
Qizildan taxtin yox, baxtin oladi
Iki cut disin var odaki altda
Gulusun en baha urek melhemi
Alahin goylerden-yeddinci qatdan
Gonderdiyi payi sensen elemi
QERIBEYEM
Men sevmeyi, sevilmeyi
Gile-gile unutmusam
Asib cosan deli esqi
Goz yasimla qurutmusam
Meni yolumdan qaytarma
Baliq sudan cixdi daha
Arxamca perisan baxma
Pesman olub qayitma ha!
Kim bilir, belke haqli sen
Belke de men qeribeyem
Saysiz sayda nidalarin
Heyretinde ifadeyem.
SENE SE’R YAZMAQ ISTEDIM
Sene se’r yazmaq istedim
Ureyimin gucu catmadi.
Saclarinin etrine coreyimin gucu catmadi
Nefesinde
isiqin etri, Gunesin dadi
sesin - Tanri duasi.
ele bil baqrimdan cixan ureksen,
ele bil dunya hec olmayibdi
ya men olmamisam bu qeder ildi...
...sene se’r yazmaq istedim
butun misralarda SEVIREM dedim.
DEME
seni sevdiyimi hec kime deme
Denizi goylere qaldirmisam men...
seni sevdiyimi hec kese deme
hebsxanadan qacan,
gunahsiz ''casus'' kimi
Ureyimde geceler-bu gizli sevdam.
****
Gozlerimi yumub-
Ellerimle
gozlerimi qapayanda,
Gozlerime gorunur
Vetenimin xeritesi.
cokur gozlerime
Itirilen ve qalan torpaqlarim
Yaxam dusmen elinde-Qarabaqim!
Gozlerimi qapayanda
Serheddime
daqdan divar horurem,
Sabahlari daha gozel gorurem.
Gozlerimi qapayanda
Sah babamin-Ismayilin
Ruhu mene "dur!"-deyir.
"Topqapida
dord yuz ildi murgu doyen"
Qilinci mene "vur" deyir!
ANAM ELCI GEDEN GUN
Baglar cilvelenib, ciceklenibdi
Goller sonalanib, goyceklenibdi
Daq cayi bir az da ureklenibdi
Anam elci geden gun.
Xeyal yellenceyi yirqalandiqca
Besikkden-besiye atir qelbini
O kecen gunleri bir-bir andiqca
Atlayir ezabin pillelerini
Sonalar golunde bir sona uzur
Hec kime benzeri yoxdur anamin!
Biri eskik olsa bilin ki duzdur
Goyde ulduzlari bir-bir sanayin.
YENE SENI SEVIREM
Baqrimin basi sokulub,
Yene seni sevirem
Uzumun suyu tokulub
Yene seni sevirem
Adima sam yanir
allah evinde
Oduma can yanir,.....
Yene seni sevirem.
YAŞASIN AZADLIĞE YAŞATMAQ UČUN YAŞAYAN MILLƏT









نوشته شده توسط وحـــیــد در 87/01/04
ساعت 1:24 موضوع |
لینک ثابت
یاشاسین آزادلیغی یاشاتماق اوچون یاشایان میللت
اولو بابک نوه سی ستارام ائللر ائشیدین
ائلیمه ظئولم ائده نی کیم اولا دشمن سانیرام.
ارمنی جانش گرفت و فارس خانه اش ویران کرده!!!

ستارخانین ائوینی ییخدیلار !!!
ستارخانین نتیجهسی سامی سردارملینین فارس خبر آژانسینا آنلاتدیقلارینا گؤره، ستارخان تئهرانا داشیندیقدان سونرا، بو ائو، ستارخانین عممهسی توسسوطو ایله حمید مسگری آدلی بیر کیشییه ساتیلمیش؛ حمید مسگرینین گئچن ایلکی اؤلوموندن سونرا تاریخی ائوین 700 مئتری سؤکولوب یئنی ائولر تیکیلمهسی اوچون ساتیلیب، قالان 300 مئتری ایسه ساتیلماق مرحلهسیندهدیر.
بازتاب خبر در سایر ساتها
خانه ی سردارملی هم تخریب شد
در پی سهلانگاریهای صورت گرفته
خانه ستارخان در تبریز تخریب شد
خبرگزاری فارس: خانه سردار ملی ایران به دنبال بی توجهی مسئولان امر که وظیفه حفاظت از میراث ملی و فرهنگی را دارند در خطر نابودی قرار گرفت.



مسئولین محترم کلاه هایتان را
بالاتر بیاندازید.....!!!!
نوشته شده توسط وحـــیــد در 86/11/17
ساعت 0:35 موضوع |
لینک ثابت
Gedirəm
آی منیم قارا کونلوم
چکیلیپ دارا کونلوم
ایستدیم آغلامیام
هارایی چکر کونلوم!
Gedirəm
Gedirəm özgə yarin şəmınə pərvanə olam
Sevgimə layiq olan dilbərə divanə olam
Bilmədin qədrimi sən çoxli mənə zulm elədin
Gedirəm ey daş ürək mən sənə biganə olam
Aqiliydim sənin eşqində belə mən dəli oldum
Yöxdi imkan ki dönüb bir daha fərzanə olam
Indi ki üz çövurub talee fərzanaliğim
Gedirəm mən mey içəm sakine meyxanə olam
Mənə leyla gerək olsun nə gözəl sevməli yar
Gedirəm məcnuna tay eşqidə əfsanə olam
Demədim bunlari ta sən mənə duşmən olasan
Bulgunən istiyirəm mən kimə jananə olam


گئدیرم
گئدیرم اؤزگه یارین شمعینه پروانه اولام
سئوگیمه لاییق اولان دیلبره دیوانه اولام
بیلمه دین قدریمی سن ، چوخلی منه ظولم ائله دین
گئدیرم ای داش اورک من سنه بیگانه اولام
عاقیلیدیم سنین عشقینده بئله من دلی اولدوم
یوخدی ایمکان کی دؤنوب بیر داحا فرزانه اولام
ایندی کی اوز چؤووروب طالع فرزانه لیغیم
گئدیرم من می ایچم ساکین میخانه اولام
منه لیلا گرک اولسون ، نه گوزل سئوملی یار
گئدیرم مجنونا تای عشقیده افسانه اولام
دئمه دیم بونلاری تا سن منه دوشمن اولاسان
بولگونن ایستییرم من کیمه جانانه اولام.
سوز سوز اچار سوزده گوز اچار

نوشته شده توسط وحـــیــد در 86/04/08
ساعت 0:17 موضوع |
لینک ثابت
حیدربابا


حيدربابا ، سنون اوزون آغ اولسون ! heydər baba sənün üzün ağ olsun
دؤرت بير يانون بولاغ اولسون باغ اولسون ! dört bir yanın bulağ olsun bağ olsun
بيزدن سورا سنون باشون ساغ اولسون ! bizdən sora sənün başın sağ olsun
دونيا قضو- قدر ، اؤلوم - ايتيمدى dünya qəzoğədər ölüm itimdi
دونيا بويى اوغولسوزدى ، يئتيمدى dünya boyi oğulsuzdi yetimdi
.......
حيدربابا ، دونيا يالان دونيادى heydəarbaba dünya yalan dünyadi
سليماننان ، نوحدان قالان دونيادى süleymanan nuhdan qalan dünyadi
اوغول دوغان ، درده سالان دونيادى oğul doğan dərdə salan dünyadi
هر کيمسَيه هر نه وئريب ، آليبدى hər kimsəyə hər nə verib alıbdi
افلاطوننان بير قورى آد قاليبدى aflatunan bir quri ad qalıbdi
حيدربابا ، يار و يولداش دؤندولر heydərbaba yar o yoldaş döndülər
بير-بير منى چؤلده قويوب ، چؤندولر bir bir məni çöldə goyub çöndülər
چشمه لريم ، چيراخلاريم ، سؤندولر çeşmələrim çiraxlarım söndülər
يامان يئرده گؤن دؤندى ، آخشام اولدى yaman yerdə gün döndi axşam oldi
دونيا منه خرابه شام اولدى dünya mənə xərabeye şam oldi
.........
حيدربابا ، قارلى داغلار آشاندا heydərbaba qarlı dağlar aşanda
گئجه کروان يولون آزيب ، چاشاندا gecə kərvan yolun azıb çaşanda
من هارداسام ، تهراندا يا کاشاندا mən hardasam tehranda ya kaşanda
اوزاقلاردان گؤزوم سئچر اونلارى uzaqlardan gözüm seçər onları
خيال گليب ، آشيب ، گئچر اونلارى xiyal gəlib aşıb geçər onları
..........
حيدربابا گؤيلر بوتون دوماندى heydərbaba göylər bütün dumandi
گونلريميز بير- بيريندن ياماندى günlərimiz bir birindən yamandi
بير- بيروزدن آيريلمايون ، آماندى bir birüzdən ayrılmayın amandi
ياخشيليغى اليميزدن آليبلار yaxşilıği əlimizdən alıblar
ياخشى بيزى يامان گونه ساليبلار yaxşi bizi yaman günə salıblar
.........
حيدربابا ، غيرت قانون قاينارکن heydərbaba ğeyrət qanın qaynarkən
قره قوشلار سنن قوپوپ ، قالخارکن qərə quşlar sənən qopub qalxarkən
او سيلديريم داشلارينان اوینارکن o sıldırım daşlarınan oynarkən
قوزان ، منيم همتيمى اوردا گؤر qozan mənim himmətimi orda gör
اوردان اَييل ، قامتيمى داردا گؤر ordan ayıl qamətimi darda gör
.........
حيدربابا ، سنون گؤيلون شاد اولسون heydərbaba sənün göylün şad olsun
دونيا وارکن ، آغزون دولى داد اولسون dünya varkən ağzın doli dad olsun
سنن گئچن تانيش اولسون ، ياد اولسون sənən geçən tanış olsun yad olsun
دينه منيم شاعر اوغلوم شهريار deynə mənim şaiir oğlum şəhriyar
بير عمر دور غم اوستونه غم قالار bir ömrüdür ğəm üstünə ğəm qalar

نوشته شده توسط وحـــیــد در 85/11/21
ساعت 19:30 موضوع |
لینک ثابت
کونل قان اولا خوشدور
صبر اولسا کونول قيش دا گدر شاختادا،قاردا بایرام دا گلر،گول اوسته بلبلده،باهاردا
بیر آزجا گولوم سن بوغمه غربته روزسون هیجراندا چاتار باشه،گلر نازلی نیگاردا
یارین رهئ عشقینده کونول قان اولا، خوشدور
هیجرینده گوزوم هر گئجه گیریان اولا، خوشدور
من کی، بو قارا گوزلولر عشقینده اسیرم
سینم هدفئ- ناوکئ- مژگان اولا خوشدور
سن عصریمیزین ایندی زولئیخاسی سان، ای گول!
عاشیق سنه مین یوسفی کنعان اولا، خوشدور
ییغما باشینا، ناز ایله بیر شانه چک هردن
کونلوم کیمی، زولفونده پریشان اولا، خوشدور
گل سینه نی گوستر منه هر صبح زمانی
گول بولبول اوچون چاکئ گریبان اولا، خوشدور
رخسارین اودو کونلومو یاخدیقجا سئویننم
پروانه اوچون شعله یئ سوزان اولا، خوشدور
جانان نه جفا ائیلسه، واحید یئنه صبر ائت
عشق اهلی اسیری غم جانان اولا، خوشدور
بایاتلار
عزیزیم آپار منی
گول ائله آپار منی
ائل یولوندا ایتمیشم
ایتیرن تاپار منی

آجیخان چؤرک ایستر
قار توکن کورک ایستر
ظالیمین إوین ییخماق
بیر بؤیوک اوره گ ایستر

بوداغلار قار اولایدی
باهاری وار اولایدی
چوخدان گؤزوم یولدادی
اول گلن یار اولایدی

بوداغلاردان آشارام
سئل تک دولوب داشارام
وطنیمه یئتیشسم
ایللر بویو یاشارام

چتین گونده دوزه رم
دوستاقلاری چکه رم
وطنیمه یئتیشسم
توپراقینی اوپه رم

قارانلیقدان قاچارام
گؤنشه یول آچارام
وطن آدی گلنده
آدینا گول ساچارام

اوزان بیلر ساز نه دی
نازسیز بیلر ناز نه دی
باغبان آرزی سین چکر
بولبول بیلر یاز نه دی

عزیزیم آنا دیلیم
مین دئیه ر جانا دیلیم
زامان سیخیب بوغسادا
قویمارام یانا دیلیم

نوشته شده توسط وحـــیــد در 85/04/15
ساعت 2:45 موضوع |
لینک ثابت
زمانی که تو را ديدم به دنيايم بادی وزيد و شب و روز هر دو برای تاريکی
عجله ميکردند
اومدم گفتم ای زيبا روی دوستت دارم تو رو واسه زندگی می خواهم
عشقت واسه من نفسه
گفتی برو يکی ديگر را پيدا کن دنيا پرازدخترنفهميدی عشق چيه فکر
کردی عشق هوسه
گفتی در دنيای من کس ديگری هست گفتم واسه من فرقی نداره تو ی
دنيات هر کی هست
گفتم بی تو چه کنم مثل دل بجوشم ندونستی ای زيبا دنيا برای من
قفسه
ديگه چيزی نگفت راهشو گرفت و رفت ديگه حرفی نگفت و صداشو بريد
سالهاست که صبر کردم به همچين جدايی چی ميشه برگرد ديگه
جدايی بسه
نمی فهمی نفهم اما اينو بدون ای زيبا روی
تو رو دوست دارم صداييست که از قلبم بيرون ميياد

نوشته شده توسط وحـــیــد در 85/02/07
ساعت 22:48 موضوع |
لینک ثابت
روی دریچه ی قلبم نوشتم ورود عشق ممنوع
عشق آمد وارد شد و گفت من بی سوادم.!!!
نوشته شده توسط وحـــیــد در 85/01/29
ساعت 1:1 موضوع |
لینک ثابت
ای کاش
اي كاش من خورشيد بودم
روي علف ها مي نشستم
با مهرباني قفل غم را
از روي در ها مي شكستم
اي كاش من آلاله بودم
لاله اي خوش رنگ و زيبا
آلاله اي كه دوست دارد
نجواي سرخ شاپرك را
اي كاش من احساس بودم
مفهوم سبز زنده بودن
مضمون باران بهاري
در دفتر سرخ سرودن
اي كاش من لبخند بودم
بر روي لبهاي كويري
اي كاش غم را مي زدودم
لز چشم نمناك اسيري
اي كاش من پرواز بودم
پرواز تا اوج رسيدن
پرواز تا اعماق رويا
نبض شقايق را شنيدن
اي كاش من مهتاب بودم
مهتاب با نوري طلايي
همدرد با مرغان عاشق
با بي دلان درد آشنايي
اي كاش من آيينه بودم
يا انعكاس نور بودم
با نقره هايم گرد غم را
از صفحه دل مي زدودم
اي كاش من يك قطره بودم
يك قطره اشك پاك و جاري
اشكي به روي گونه اي سرخ
يا در دل چشم انتظاري
اي كاش من يك ياس بودم
تا بيكران مي رسيدم
دست پر از احساس خود را
بر قلب باران ميكشيدم
اي كاش من يك قلب بودم
شب تا سحرگاه مي تپيدم
آن قدر مي رفتم فراتر
تا آه شب را مي شنيدم
اي كاش من ديدار بودم
آن شوق نيلي رنگ ديدن
از خوشه هاي زرد خورشيد
گل دسته هاي ياد چيدن
اي كاش با شعر رهايي
در قلب ها غوغا نماييم
و با ورود حضرت عشق
اين كلبه را دريا نماييم
نوشته شده توسط وحـــیــد در 85/01/27
ساعت 1:25 موضوع |
لینک ثابت
بر لبانم غنچه لبخند پژمرده است
نغمه ام دلگیر و افسرده است
نه سرودی،نه سروری
نه هم آوازی،نه شوری
زندگی گویا زدنیا رخت بر بسته است
یا که خاک مرده بر شهر پاشیده است
این چه آیینی،چه قانونی،چه تدبیری است
من از این آرامش سنگین و صامت عاصی ام دیگر
من از این آهنگ یکسان و مکررعاصی ام دیگر
من سرودی تازه می خواهم
جنبشی،شوری،نشاطی،نغمه ای
فریادهایی تازه می جویم
من به هر آیین و مسلک
کو کسی را،از تلاش باز دارد
یاغی ام دیگر
من امیدی تازه می خواهم
افتخاری آسمان گیر و بلند آوازه می خواهم
کرم خاکی نیستم اینک
نیستم شب کور
کز خورشید روشنگر بدوزم چشم
آفتابم من
که یکجا،یک زمان ساکت نمی مانم
نوشته شده توسط وحـــیــد در 85/01/27
ساعت 0:52 موضوع |
لینک ثابت
اشک چیست
می خواهم اشک را معنا کنم
اشک یعنی گریه قلبی سرخ
اشک یعنی گریز از تنهایی
اشک یعنی زلالی یک عشق
اشک یعنی سر چشمه پاکی
اشک یعنی یک قطره خوبی
شاید هم یک دریا غم!!!!!!!
و انگار چشمها خشک شدند
اشکی بریزید از شوق!!!!!!
گریه کنید تا دریا شوید!!!!!
حالا شما بگویید:
اشک چیست؟

هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران
بگذار شعری بگويم شورانگيز تر از چشم های تو
در چشمانت طلوعی است که مرا به خورشيد می رساند
وغروبی که مرا ٬ به فرار ديروزهای بر باد رفته می برد
در چشمهای زلال تو ٬ خواب پرندگان تعبير می شود
و سفر قصه ای است که با نگاه تو نوشته می شود
در چشمان تو طلوعی است...
در چشمان تو غروبی است... .

نوشته شده توسط وحـــیــد در 85/01/27
ساعت 0:44 موضوع |
لینک ثابت
به من تکیه کن
همه چیز من
تویی
بگذارتامن هم
همه چیزتوباشم


نوشته شده توسط وحـــیــد در 85/01/27
ساعت 0:41 موضوع |
لینک ثابت